بیدار بود.
مثل همیشه، آرام و موقّر.
با دنیایی از حرفهای نگفته، که گاه در چاه «حیدر».
از نفاق و نافرمانیِ اهل کوفه چهها که ندیده بود.
و حال، آسمان را مینگریست.
عاشقِ وعده حق بود. ناشکیب و بیقرار لحظهها را طی میکرد. به دنبال خاطرهها به آن «دقایقِ پنهان کردن فاطمه، آن گُلِ نهان در خاک» میاندیشید.
به غریبی و داغ بیمادریِ فرزندانش بازگشت، به آن شب که فاطمه را تنها در نگاه مهتاب به خدا سپرد.
و از آن پس، خود به تنهایی، بارِ غمِ فاطمه و این امّت را به دوش کشید.
* * *
بار دیگر، خدا میخواست، نعمتی عظیم از زمین برگیرد.
خدایا، چه پرشتاب!
«لحظهای تأمل، در این ثانیههای خراب از عشق، نعمتیست.»
کاش هرگز آفتاب 19 رمضان طلوع نمیکرد.
کاش پای زمان میشکست.
کاش حداقل اشکی دردهای دل «علی» را میشست.
* * *
صدای مؤذن، فضای خواب کوفه را میشکافد. صدای پای باریدن، همراه با نوایی دلگداز میرسد. سفره منزل ایتام، از این پس، نانِ عشق به خود نمیبیند.
کوچههای لبریز از نامردمی و زخمِ دورنگی، به التماس میخواهند راهش را سدّ کنند.
کوچهها فریاد برمیآورند؛ کوفه!
چرا کسی نمیمیرد از این مردمِ دون.
چرا کسی زخمِ غریبی و بیفاطمه بودن این جوانمرد را نفهمید.
دارد میرود.
دیگر فرصتی نیست که به پایش بیفتید.
مردم کوفه!
از این پس، با این ننگ چه خواهید کرد. وای بر شما.
حتی مرغابیان خانه امکلثوم نیز بیقرارند.
فریاد و صیحه میزنند.
علیجان! مولود کعبه! ارمغان بهشت!
به پروردگارت سوگند،
عدلِ کاملِ جهان، بیتو میمیرد، مرو.
* * *
تیغهای آغشته به زهر، کاش شاهرگتان را میبرید که صدای عدالت را، نشانه گرفتهاید. کاش به خاطر نادانی و جهلتان دستانتان که آلوده به خون پاکِ خاندان مصطفی است، به زمینِ عدمِ میکوبیدتان، که اسوه شجاعت را نشانه گرفتهاید.
سینههای لبریز از کفرتان، مأوای عذاب الهی باد که آتش رنج کودکان بیپناهِ شهر را بار دیگر افروختید. ننگتان باد نفرینشدگان که تا ابد روسیاهید.
* * *
قدم به مسجد مینهد. ذکرگویان. «لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم» با آرامشی نگفتنی، آهنگ نماز میکند. در برابر حق میایستد. با خضوع و نهایت شادمانی. دیگر در میان این مردمِ هزار چهره نخواهد بود.
به ابنملجم مینگرد. به او میگوید که از قصد و نیت او بهتر از خود او آگاه است.
و میرود به محراب میایستد.
طوفان جهل چه میکند. میوزد و شمشیر بر فرق عدالت فرود میآید.
درهای مسجد به هم میخورد. خروش از ملایک و آسمان برمیخیزد. باد سیاهی سر میگیرد و جبرئیل در میانِ زمین و آسمان فریاد میآورد:
«به خدا سوگند که درهم شکست ارکان هدایت و تاریک شد ستارههای علم و نبوت و برطرف شد نشانههای پرهیزکاری و گسیخته شد عروةالوثقای الهی و کشته شد پسر عم رسولاللّه و شهید شد سید اوصیای الهی.»
* * *
فرزندان فاطمه و علی میرسند.
آن روز، رنج بیمادری و حال، درد بیپدری. پدر بزرگوارشان در محراب افتاده. در خون غلتیده و دیگر توان گذاردن نماز را هم ندارد.
از شدت زهر و زخم توان ندارد.
امام حسن، سرِ پدر را در آغوش میگیرد و میگوید
«ای پدر! پشت مرا شکستی»
و امام علی؛
ملایک را میبیند که بر غم عزیزان فاطمه چه ناشکیب میگریند.
و مولود کعبه؛ در آرامشی غریب میگوید:
«فزت و رب الکعبه»
به خدای کعبه رستگار شدم.