ای آزادی!
آزادی در کلام دکتر علی شریعتی
ای آزادی!
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق میورزم، بیتو زندگی دشوار است، بیتو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بیامید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینهدار، عقدهدار، بیتاب، بیروح، بیدل، بیروشنی، بیشیرینی، بیانتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!
ای آزادی!
من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند میکشد بیزارم.
ای آزادی!
چه زندانها برایت کشیدهام! و چه زندانها خواهم کشید، چه شکنجهها تحمل کردهام، و چه شکنجهها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت. من پروردهی آزادیام، استادم علی است، مرد بیبیم و بیضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید. با من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی، چه میکنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟
ای آزادی!
مرغک پر شکستهی زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندانها و قلعهها رهایت کنم، کاش قفست را میشکستم و در هوای پاک بیابر بیغبار بامدادی پروازت میدادم، اما…دستهای مرا نیز شکستهاند، زبانم را بریدهاند، پاهایم را در غل و زنجیر کردهاند و چشمانم را نیز بستهاند.
ای آزادی!
مرا با تو سرشتهاند. تو را در خویش، در آن صمیمیترین و راستینترین من خویش مییابم، احساس میکنم، عمق طعم تو را هر لحظه در خویش میچشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش میبویم، آوای زنگدار و دلانگیزت را که به سایش بالهای فرشتهای در دلِ ستاره زیر آسمان شبهای تابستان کویر میماند، همواره میشنوم.
ای آزادی!
آنگاه که خدا کالبدم را ساخت، تو را ای آزادی بجای روح در من دمید، و بدین گونه با تو زنده شدم، با تو دم زدم، با تو به جنبش آمدم، با تو دیدم و گفتم و شنفتم و حس کردم و فهمیدم و اندیشیدم…و تو ای روح گرفتار من! میدانی، میدانی که در همهی آفرینش چه نیازی دشوارتر و دیوانهتر از نیاز کالبدی است به روحش؟ اما … تو را که میرغضبهای استبداد، و فراشان خلافت از من باز گرفتند و مرا به تنهایی دردمندم تبعید کردند و به زنجیر بستند، چگونه میتوانند از یکدیگر بگسلند، که نگاه را از چشم باز نمیتوانند گرفت و چشم را از نگاهش باز نمیتوانند گرفت و من ای آزادی! با تو میبینم.
ای آزادی!
کاش با تو زندگی میکردم، با تو جان میدادم، کاش در تو میدیدم، در تو دم میزدم، در تو میخفتم، بیدار میشدم، مینوشتم، میگفتم، حس میکردم، بودم.
ای آزادی!
به مهر تو پروردهام، ای آزادی! قامت بلند و آزاد تو، منارهی زیبای معبد من است. ای آزادی! کبوتران آزاد و رنگین تو، دوستان همراز و آشنای مناند، کبوتران صلح و آشتیاند، پیکهای همهی مژدهها و همهی پیامهای نوید و امید و نوازش مناند.
نوشته شده توسط مهدیه
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 10:34 توسط مهدیه
|
این وبلاگ متعلق به دانشجویان فیزیک 84 دانشگاه تربیت معلم تهران واحد کرج است.