استاد دکتر نعمت الله گلستانیان در گذشت...

سوم مرداد 96 بود که خبر رسید استاد گلستانیان به رحمت خدا رفته اند....

متاسفانه تا امروز فرصت نوشتن این مطلب رو پیدا نکرده بودم...

البته احتمالا خیلی از شما دوستان از طریق تلگرام از این موضوع باخبر شده باشید، ولی لازم بود برای معدود خوانندگان باقی مانده این وبلاگ پستی در این خصوص گذاشته بشه

تعدادی از سایت ها و خبرگزاری ها در خصوص فوت استاد مطالبی نوشته بودند، چند مورد از اونها رو براتون ارسال می کنم:

http://alborz.isna.ir/default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=27530

http://mobtakeran.com/Default.aspx?tabid=1675&PageID=19006&articleType=ArticleView&articleId=23288

http://www.ettelaat.com/mobile/?p=41204&device=phone

http://www.aftabir.com/news/article/view/2017/07/27/1740710

من و تعدادی از دوستان به نمایندگی همه شما دانشجوهای ورودی 84 فیزیک در مراسم خاکسپاری و ترحیم ایشون شرکت کردیم.

در ادامه تعداد از عکس های این مراسم رو که افراد مختلف انداخته اند، براتون ارسال می کنم. پیشاپیش از دلگیر بودن صحنه های خاکسپاری عذر می خوام

 

در روز مراسم ترحیم در مسجد دکتر بهار به عنوان یار و همکار قدیمی ایشون متنی رو در وصف استاد گستانیان خوندند که روی اون کلیپی از عکس ها و دست نوشته های استاد پخش می شد:

احتمالا مراسم چهلم و یاد بودی صرفا با حضور دانشجویان قدیمی استاد برگزار بشه، در صورت تمایل به حضور در این مراسم اعلام کنید.

اخبار تکمیلی در همین وبلاگ قرار داده میشه

خاطراتتون با استاد گلستانیان رو مرور کنید.... در صورت تمایل برای ما هم بنویسید

چه خبر از کجا؟!

 

سلام به همگی...

آغاز سال 1395 با دو هفته تاخیر بر شما مبارک...پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

اینجا رو یادتون میاد؟!

یه زمانی برای خودش برو و بیایی داشت، دوستان میومدند و به اینجا سرمیزدند پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ولی الان مدت زیادی میشه که کمتر کسی توی وبلاگ پیغامی میذاره حالا علتش چی میتونه باشه، مثلا ایجاد شدن شبکه های اجتماعی جدید و در دسترس تر مثل تلگرام و استفاده کمتر از کامپیوترها، یا مشغله درسی و کاری دوستانپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/....

به هر حال اگه اینجا هنوزم متقاضی داره و دوستان هنوز هم به وبلاگ سر میزنند، پیشنهاد میدم که بیشتر فعالیت کنند و از حال رو روزشون برای ما بگن...Computer

الان کجایید؟

چه میکنید؟

ازدواج کردید یا مجردید؟پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

بچه دارید؟

درس می خونید؟

سرکار میرید؟پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

مشتاق باخبر شدن از دوستان عزیزمون هستیم.

چند وقت پیش این پیغام از طرف آقا میثم توی وبلاگ گذاشته شد:

"انالله و انا الیه راجعون
متاسفانه وبلاگی که با آن خاطرات زیادی داشتیم از برنامه ریزی برای تجمع تا.... به دیار باقی شتافت.
دریغ از یه تبریک خشک و خالی سال نو در این وبلاگ!!"

از طرفی هم پیشنهاد میدم که توی همین فصل زیبای بهار قراری بذاریم و با هم بیرون بریم و از نزدیک از حال و روز هم باخبر بشیم...

 

ایجاد گروه در شبکه های اجتماعی!

سلام. چند روزی هست که به همت چندتا از بچه های فیزیکی84 توی تلگرام گروهی برای دیدار بیشتر و جویا شدن از احوال هم ایجاد شده است. در صورتی که شما هم تمایل دارید که به این گروه بپیوندید شماره تماس خودتون رو به صورت پیام خصوصی برای مدیر بفرستید تا شما هم ادد بشید.

آخر زمان



سلام بچه ها،

حتما تا الان مطالبی راجع به پیش گویی اینکه 21 دسامبر 2012 آخرالزمان هستش رو شنیدید.

نظر شما چیه؟

چقدر راجع بهش می دونید؟

به نظر شما شایعه است یا واقعیت؟

دوست دارید واقعا اتفاق بیفته یا نه؟ دلیلتون چیه؟

فکر می کنید این آخرین پست این وبلاگه؟!


یادش به خیر!

سلام بچه ها!

یه قضیه ی خیلی جالب پیش اومده... البته واسه ی من جالبه! شما رو نمیدونم!

این عکس از طریق ایمیل واسم فرستاده شده بود. منم تا دیدم یاد خوابگاه دانشگاه تربیت معلم خودمون و در یخچال ها افتادم.

 داشتم به این فکر میکردم که این عکس رو بذارم توی وبلاگ و بنویسم یاد اون روزها به خیر که توی خوابگاه دانشگاه خودمون هم از این نوشته ها میدیدیم که ناگهان چشمم افتاد به گوشه ی عکس که کوچیک نوشته شده دانشگاه تربیت معلم!!!!! (شما هم دقت کنید) این برچسب ها رو که حتما میشناسید، اونها رو روی اموال دانشگاه می چسبووند! بله... درست فهمیدید این عکس اتفاقا مال تربیت معلم خودمونه!  جالب اینجاست که حتی مال حصارک هم هست! (دقت کنید)

اینجا بود که فهمیدم اولا چشمام خیلی تیزبین و دقیقه! ثانیا این جور نوشته ها مختص به تربیت معلمه! نظرتون چیه؟!

خب بچه های خوابگاهی از خاطراتشون در زمینه ی سرقت مواد داخل یخچال برامون بنویسند

 

یک پیشنهاد تازه

سلام... خب راستش من هنوز از رو نرفتم! و هنوز هم در فکر ایده های جدید در وبلاگ هستم.

وقتی به وبلاگ ها دانشجویی دیگه نگاه می کنم، میبینم که ما هنوز هم با هم رودروایسی شدیدی داریم. در حالی که نباید این طور باشه

برای کنار گذاشتن این رودروایسی (و البته با حفظ احترام) پیشنهاد می دم که بچه هایی که مایلند(امیدوارم نشون بدید که پایه اید) خاطرات جالب شخصی شون و عکس های (مجاز)شون رو به ایمیل من بفرستند تا من اون ها رو توی وبلاگ بذارم.(ایمیل منو که همه دارید:n_m200584@yahoo.com)

مثلا اگه عکس آقایونی که توی این مدت سربازی رفته اند، یا حتی عکس هایی که با بچه ها توی این چند سال یا حتی چند وقت اخیر انداخته اید، یا حتی عکس تکی تون، یا عکس بچگی هاتون، عکس های با مزه ای که توی خوابگاه انداخته اید و یا هر چیزی که به ذهن خلاق شما میرسه...

خاطرات هم همین طور. می تونه خاطرات شخصی، خاطرات با بچه ها و یا مثلا خاطرات خوابگاه باشه

بچه ها، سعی کنید همیشه پر انرژی باشید تا بقیه هم از شما انرژی بگیرند.

جشن فارغ التحصیلی پارسال

سلام بچه ها

پارسال چنین روزی یادتونه؟! گفتم شاید بد نباشه یه جایی بذاریم تا بچه ها یادآوری خاطرات سال گذشته رو بکنند

 با تشکر از همکاری شما : ناهید مدنی

مختصری از شرح وقایع جشن فارغ التحصیلی

صبح روز جشن(7/8/88) اکثر بچه هایی که می خواستند توی جشن حضور داشته باشند سر ساعت 9 صبح روبروی دانشکده ادبیات حاضر بودند. 

کلی با بچه ها عکس انداختیم و گفتیم و خندیدیم.لباس فارغ التحصیلی به تن کردیم.

 بچه های همیشه فعال این افراد بودند: خودم! ، نسیبه، مریم، ندا، سوسن، الناز، الهام قربانی، الهام نیک رفتار، آرزو، عاطفه جوادزاده، اکرم، آقای شوکتی، آقای صادقی، اعظم ، سحر و محبوبه شاهوردی.

وقتی وارد سالن می شدیم مجری برنامه که ما رو(در حالی که اسم رشته مون توسط یه نفر حمل می شد) دید گفت: بچه های فیزیک شرکت کننده در جشن تعداد قابل توجهی هستند!

 خلاصه اینکه وارد سالن شدیم. مراسم به شکلی کاملا رسمی برگزار شد. قرآن، سرود جمهوری اسلامی و سخنرانی افراد مختلف، پذیرایی، موسیقی سنتی و پاپ، دکلمه و... از همه ی بخش ها جالب تر موسیقی بود که باعث شده بود شوق خاصی بین اساتید شرکت کننده در جشن به وجود بیاد ! چه قدر خندیدیم! از بین اساتید خودمون استاد عظیم عراقی توی جشن بودند.

اواخر جشن آقای خوشدل هم به جمع ما اضافه شدند.

 در پایان جشن یه ناهاری بهمون دادند که باورمون نمی شد که تو تربیت معلم هستیم!( تربیت معلم و این نوع غذاها!) موقع ناهار کلی خندیدیم. و محبوبه و آقای صادقی مهارت خودشون رو در گرفتن غذای اضافه برای بچه ها به همه نشون دادند!

وقتی عکس دسته جمعی با همه ی بچه های حاضر در جشن انداختیم (که آن هم در نوع خودش خنده ای بود!)، با تعدادی از بچه ها به پارک دانشجو رفتیم و به گپ و گفتگو پرداختیم. اون جا بود که آقای صیادی هم به ما پیوستند. حدود ساعت حدود5 بود که همه پراکنده شدند.

این ها رو گفتم که اگه نیومدی جشن، اولا یه کم همچین حسودی کنی ، ثانیا بتونی خودت رو در جمع ما تصور کنی.

 واقعا که جای همه تون خالی بود. دلمون برای همه تون تنگ شده بود.

راستی DVD  وCD عکس ها رو به بچه ها دادم. اگه می اومدی به تو هم می دادم. همون طور که گفتم جات خالی بود. (بچه هایی که DVD و CD عکس ازم گرفتند یادشون نره که  به اونها اطمینان شده)

ضمنا چیتگر هم نرفتیم!

 

مطالب دوستان : داود خوشدل/ قطار اکسپرس

من و یکی از بچه ها شنبه همین هفته میخواستیم از حصارک بیاییم تهران وارد مترو گلشهر که شدیم شنیدیم که آقایی مطلبی را مدام پیج میکند اما اون مطلب

مسافرین گرامی ضمن خیر مقدم قطاری که هم اکنون به سمت تهران حرکت میکند از نوع اکسپرس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بوده وفقط در ایستگاه کرج توقف دارد

بابا اکسسسسسسسسسسسسسپرس

ما رو میگی کلی خوشحال شدیم گفتیم زودتر میرسیم چون جایی کار واجبی داشتیم آخر وقت هم بود

و اما نتایج حاصله از این قطار اکسپرس

 

 

یک-مسیری که با همون قطارهای عاددددددددددددی حداکثر 50دقیقه طول میکشید با قطار اکسپرس از یک ساعت هم تجاوز کرد

دو- در این قطار اکسپرس چیزی به اسم کولر تعریف نشده بود  اون هم ساعت 3 بعداز ظهر شدت گرما بقدری بود که یک خانمی 

حالش بد شد(این هم به خاطر  حمایت از خانم ها)ما بطری آب خود را در اون گرممممممممممممممممما به عنوان یک کار انسان دوستانه به اون خانم دادیم (در ضمن آب دست نخورده و به شدت خنک بود خب ما اینیم دیگه)

سه-در این قطار اکسپرس چراغ های واگن ها نوری از خود گسیل نمی کردند

چهار-در این قطار اکسپرس برای خروج باید از قدرت بازوها و همچنین مشت و لگد ببخشید لقد برای باز کردن درها استفاده میشد چون درها خود به خود باز نمیشد

پنج- این قطار اکسپرس باعث شد که ما به کارمون در تهران نرسیدیم

این بود شرح یک قطار اکسپرس در تهران

 دیگه نتیجه گیری باخودتون

لطفا برداشت سیاسی نکنید که مدیر وبلاگ شدیدا گیر میده

امیدوارم هیچ وقت گیر همچین اکسسسسسسسسسسسسسسسسسسسپرس هایی نیفتید

در پناه حق باشید

گزارشي از ديدار آخر:

همان طور كه حتما ميدونيد ، روز 4شنبه (3/4/88) ساعت 30/5 قرار بود همه ي بچه هاي كلاس روبروي پارك دانشگاه حاضر باشند و براي اولين و آخرين بار ديدار خصوصي و خودموني اي داشته باشيم.

كلا"، حدود 30-40 نفر از بچه ها اومدند و واقعا خوشحالم كه تعداد زياد بود،از همشون ممنونم. (اگه نيومدي بدون كه يكي از به ياد ماندني ترين روزاي دانشجويت رو ازدست  دادي) بعضي از بچه ها كه كار داشتند ، زودتر رفتند و بعضي ديرتر اومدند .ولي در كل همه چيز عالي و زيبا و به ياد ماندني بود. در اين مدت بچه ها از خاطرات گفتند و از احساسشون...

كلي دفتر خاطرات بين بچه ها پخش شد و همه در حال نوشتن يه دست خط و گذاشتن يه يادگاري براي هم بوديم.

بازي پانتوميم طبق معمول توسط دو گروه جامد و اتمي برگزار شد. (البته ديگه  گفتن نداره كه هميشه اتمي ها برنده هستند!!!)

برنامه ساعت 9 تموم شد ،  موقع خداحافظي يه چشم همه شوق فارغ التحصيلي و عبور از يه مرحله به مرحله ي بعد بود ، و يه چشم غم فراق وجدايي... (شاید هم از اینکه از شر یه سری ها راحت میشند، اشک شوق می ریختند)

و به اين ترتيب بود كه دوران دانشجويي ليسانس ما به پايان خود رسيد.

به اميد اين كه اين دوستي ها سال هاي سال ادامه داشته باشه