روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. ناگهان غول معروف جادو ظاهر شد و گفت " نترس پیرزن .من همون غول جادوی تو قصه هام. یک آرزو کن تا برآورده کنم. فقط یک آرزو ... " 

پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"!امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

...
و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند
!